ه‍.ش. ۱۳۸۹ تیر ۲۴, پنجشنبه

كنفرانس علمي و سياست خارجي

اين سال ها اگر به سفارت خانه هاي خارجي مخصوصاً اروپايي ها رفته باشيد حتماً رفتار نامناسب و بعضاً توهين آميز كاركنان سفارت نسبت به شهروندان ايراني را ديده ايد. صف هاي طولاني در خيابان و پشت در سفارت، نوبت هاي چندماهه يا چند هفتگي، درخواست هاي عجيب و غريب براي ارائه مدارك ترجمه شده از دارايي ها، املاك، حساب بانكي، گواهي اشتغال، تأييديه پرداخت هزينه هتل و امثالهم كه در عرف بين المللي متداول نيست همواره پيش روي ايرانيان بوده است. همه اين ها را اضافه كنيد به احتمال زياد نگرفتن ويزا از يك كشور اروپايي.
پس از چند بار رفت و آمد به سفارت مجارستان اين كشور از دادن ويزا به من سر باز زد. مقاله من در چهاردهمين كنفرانس بين المللي آموزش با محوريت "دموكراسي، آزادي و كارآفريني در بستر جامعه مدني جهاني" پذيرفته شده بود و قصد داشتم جهت ارائه آن به شهر پچ مجارستان سفر كنم. اين كنفرانس توسط شوراي جهاني برنامه درسي و آموزش (WCCI) كه امسال چهل ساله شده و مقر اصلي آن در آمريكاست برگزار مي شود.
دبير آمريكايي كنفرانس پس از شنيدن خبر عدم دريافت ويزا خيلي عصباني و متعجب شد و بلافاصله از دبير مجارستاني خواست تا با سفارت در تهران تماس بگيرد؛ او هم چنين كرد اما خبر نداشت كه ديپلماسي ايران با دنيا چگونه است.
من هم كه خيلي ناراحت بودم برايش چنين نوشتم:

... In this age that you give lectures and write papers on Dmocracy, Freedom and Human Right in 14th WCCI conference there are still many people who are harmed and bereaved of their rights. They can't even take part in a scientific society to present their ideas; only because of political problems between governments. Here in Iran is no democracy, no freedom and no human right. Universities and academic people are threatened, arrested and suffered for their idea, because here thinking is forbidden; and I believe there's no difference between Iranian dictator government and an european government who looks politically at an academic person and behaves very rude to him. I wish your discussion about Democracy, Freedom and Human Right be fruitful and redound to a peacefull world where is no difference between races, ethnicities, religions, genders and nationalities...

به گفته دبير كنفرانس نوشته من در جلسه هيئت رئيسه خوانده شده و پيشنهاد شده كه مقاله من از طريق ويدئوكنفرانس ارائه شود. ظاهراً اولين باري بود در اين كنفرانس كسي بدين صورت مطلب ارائه مي كرد. در ابتداي جلسه خانم دبير با لحن خاصي گفت ايشان عليرغم اينكه همه مدارك و مستندات لازم براي اخذ ويزا را داشته اند به ايشان ويزا داده نشده است.

ديروز مقاله ام را با عنوان "Objection Skills as a Neglected Curriculum in Iran" (چكيده، اسلايد) از طريق ويدئوكنفرانس ارائه كردم و مورد استقبال واقع شد. اما...

اما بيش از اينكه نگران و ناراحت ضررهاي مالي و وقت و انرژي كه صرف كردم باشم اين سؤال آزارم مي دهد كه تا كي بايد فقط به خاطر ايراني بودن از خيلي چيزها محروم باشيم؟

ه‍.ش. ۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۱, شنبه

روز معلم

   سال گذشته سال خداحافظي با چهار معلم عزيز بود. آقاي ديانت فر ناظم مدرسه راهنمايي كه در حال كمك به آسيب ديدگان يك تصادف رانندگي خود دچار سانحه شد. مستر ساعتي معلم دوست داشتني زبان اول و دوم دبيرستان؛ آقاي ايوبي نويسنده و معلم ادبيات اول راهنمايي و آقاي فريپور معلم فيزيك سوم راهنمايي. اما همه ي اين تلخي ها با شيريني پيدا كردن يك معلم ديگر كمرنگ شدند.
   هر سال روز معلم انگار گمشده اي داشتم. تقريباً با همه¬ ي معلم هاي دوران راهنمايي و دبيرستان و حتي معلمان دوران دبستانم پيوسته در تماس بوده ام و يا حداقل دورادور از احوالاتشان با خبر بوده و هستم. با تعدادي فعاليت هاي مشترك كاري داشته و در حال حاضر با عده اي از ايشان همكارم. اما همواره كسي بود كه دوستش داشتم و از جفاي روزگار از او دور افتاده بودم. معلم كلاس اول دبستان، كسي كه اولين خاطرات مدرسه اي من با او تداعي مي شود. كسي كه از حول و هراس روزهاي آغازين مدرسه به او پناه مي بردم و از تشويش هاي بي امان پسر بچه ي لوس و بچه ننه ي شش ساله ام در آغوش او آرام مي گرفتم. درست بيست سال بود كه هر سالم را با مدرسه شروع مي كردم و هر سال اول مهر و روز معلم بغض گلويم را مي گرفت و صداي معلم كلاس اول را مي شنيدم كه با نگاهي مهربان و لبي هميشه خندان مي گفت : "چي شده پسر گلم؟" تنها نشاني كه از او داشتم دست خط زيبايش پاي صفحه صفحه ي دفتر ديكته اي بود كه بيست سال نگهش داشته بودم. هيچ وقت فراموش نمي كنم كه چگونه قلم در دست مي گرفت؛ نوشتنش آنقدر براي منِ كلاس اولي سريع به نظر مي آمد كه گويي رودخانه اي روي كاغذ روان مي شود.
   ده سال پيش به مدرسه اي رفتم كه من و او همديگر را آنجا پيدا كرديم به اميد اينكه نشاني از او پيدا شود. مدرسه كاملاً عوض شده بود. مدرسه دخترانه جاي مدرسه پسرانه ما را گرفته بود و از معلمان مدرسه هيچ كس گمشده مرا نمي شناخت. سراغ خانه اش رفتم؛ همان خانه اي كه ساعت ها من و دو پسرش با هم بازي مي كرديم. اسم پسرها خاطرم نبود اما مي دانستم كه تنها كساني بودند كه دوست داشتم جاي برادر نداشته ام باشند تا خانم معلم بيشتر و براي هميشه مهربانانه مرا صدا بزند "پسرم!" از آن خانه رفته بودند و صاحب خانه جديد هيچ نشاني از ايشان نداشت. سراغش را از همسايه ها گرفتم يكي گفت به كرج رفته اند. پسرش تيزهوشان كرج درس مي خوانَد و خانم ثانوي و شوهرش كه مدير مدرسه ما بود نيز به آنجا منتقل شده اند. سال ها از طريق آموزش و پرورش كرج جويا شدم تا بلكه پيدايش كنم كه هر بار تلاشم بي نتيجه ماند. سال گذشته در كمال نااميدي ايميلي به انجمن فارغ التحصيلان شهيد سلطاني كرج زدم. ايميل واقعاً عجيب و خنده دار است ببينيد:
   "... مدتي است كه دنبال يكي از آشنايان قديم مي گردم آخرين ردي كه پيدا كردم به مدرسه تيزهوشان كرج مي رسيد. يكي از فارغ التحصيلان سال هاي 77 تا 79 شهيد سلطاني به اسم آقاي جمالي يا جلالي پدرش ... هم مدير يك مدرسه در شهرك انديشه شهريار بوده و حدوداً در سال 71 به كرج منتقل شده اند . دو برادر بودند كه مطمئن نيستم هر دو در تيزهوشان بوده اند يا نه. حدوداً با يك سال فاصله سني. مادرشان خانم اعظم ثانوي هم معلم بودند. اگر خبري نشاني از ايشان داريد يا مي توانيد پيدا كنيد لطف بزرگي به من كرده ايد. البته مي دانم كه اطلاعاتم ناقص و عجيب است. منتظر خبر هستم..."
   مدير سايت با حسن نظر اين ايميل را براي دو نفر از كساني كه مشخصات مورد نظر را داشته فرستاد. تا اينكه چند روز بعد وقتي سركلاس خواستم فايلي را از ايميلم به دانش آموزان نشان دهم؛ در ميان ايميل هاي رسيده ايميلي از بهمن جمالي دريافت كردم كه نوشته بود:
   "سلام پسر گلم
من ثانوي هستم مادر بهمن. همون که دنبالش بودي. منم خيلي به فکر تو بودم. خيلي دوست داشتم بدونم به کجا رسيدي. خيلي دوست دارم ببينمت"
   در پوستم نمي گنجيدم. كم مانده بود اشكم سرازير شود. خيلي دشوار بود كه سيل احساساتم را در كلاس زبان انگليسي كه كسي حق نداشت در آن فارسي صحبت كند به زبان بيگانه تبديل كنم و دانش آموزان را نيز در شادي ام شريك كنم. بعد از كلاس سراغ تلفن رفتم قلبم داشت از سينه ام در مي آمد. نتوانستم تماس بگيرم و صدايش را بشنوم. مي خواستم فرياد بزنم. دوست داشتم به همه بگويم كه چه كسي را پيدا كرده ام.
                                     نمي دانم چرا ثانوي ناميده اند اش اوكه براي من اولين بود.





ه‍.ش. ۱۳۸۹ اردیبهشت ۷, سه‌شنبه

بلاگر فيلتر شد

بلاگر هم فيلتر شد. حتماً در به روز رساني دچار مشكل خواهم شد.
اين پيام از طريق ايميل ارسال شده است.

پ.ن. ظاهراً از فيلتر كردن بلاگر منصرف شدند.

ه‍.ش. ۱۳۸۹ فروردین ۳۰, دوشنبه

آموزش قرآن

يك. در مجموعه مقررات آموزش و پرورش مصوب شوراي عالي آموزش و پرورش آمده است كه مدارس موظف اند در هفته حداقل دو ساعت به درس قرآن اختصاص دهند. بنابراين در يازده سال آموزش عمومي و متوسطه (بدون احتساب پيش دانشگاهي) و در نظر گرفتن بيست و پنج هفته آموزش در سال هر دانش آموز حداقل پانصد و پنجاه ساعت به طور مستقيم تحت آموزش قرآن قرار مي گيرد. فعلاً از آموزش هاي غيرمستقيم مثل درس عربي و تعليمات ديني (هديه هاي آسمان، دين و زندگي و...) همچنين فعاليت هاي دانش آموزي مانند مسابقات قرآن، ديوارنوشته ها و فعاليت هاي پرورشي صرف نظر مي كنيم.
دو. در دوره آموزشي سربازي سه شنبه ها صبح كلاس قرآن داشتيم. در گروهان ما صد نفر شيعه بودند و پنج نفر سني كه با خود من مي شديم يكصد و شش نفر. از اين تعداد تنها شش نفر مي توانستند از روي قرآن بخوانند. اينكه غلط يا درست مي خواندند و آيا معني آن را مي فهميدند يا چيزهاي ديگري از اين دست در اينجا موضوع صحبت من نيست.
سه. از بين صد و شش نفر كه همه در مدارس جمهوري اسلامي و بعد از گذراندن قانون فوق الذكر درس خوانده بودند تنها من و پنج نفر اهل سنت از استان ها و مناطق جغرفيايي مختلف مي توانستند قرآن بخوانند. اين گزاره دو نتيجه مي تواند داشته باشد. (البته مي توانيد روي روش نمونه گيري و قابليت اعتماد و قابليت تعميم اين استنتاج ترديد كنيد، اگرچه در هر نمونه گيري ديگري هم نتايج كم و بيش مشابه خواهد بود.) اول اينكه آموزش قرآن در مدارس كاملاً شكست خورده و غير اثربخش است؛ و دوم اينكه خانواده هاي شيعه اگر نگوئيم به مسائل ديني حداقل به قرآن كم توجه اند.
چهار. و اين تنها گوشه اي است از تعليم و تربيت اسلامي در مدارس ايران...

ه‍.ش. ۱۳۸۹ فروردین ۲۵, چهارشنبه

نظرسنجي 3

از آنجايي كه براي نظرسنجي هاي وبلاگ آرشيوي وجود ندارد نتايج نظرسنجي ها قديمي را به صورت يك پيام خواهم نوشت.

سؤال نظرسنجي:

آيا دانش آموزان بايد اجازه همراه داشتن موبايل در مدرسه را داشته باشند؟

گزينه ها:

1. بلي، بهتر است استفاده از موبايل را از نظر مسائل فني و اجتماعي در مدرسه بياموزند.

2. بلي، موبايل هم يك وسيله شخصي است.

3. خير، موبايل مانع تمركز ايشان روي مسائل آموزشي است.

4. خير، موبايل باعث مي شود از نظر اخلاقي دچار مشكل شوند.

تعداد كل آراء: 53 رأي

تعداد گزينه 1 : 24رأي (53%)

تعداد گزينه 2 : 15رأي (28%)

تعداد گزينه 3 : 16 رأي (30%)

تعداد گزينه 4 : 5 رأي (9%)

تحليل:
اگر چه تعداد و ويژگي هاي شركت كنندگان در نظرسنجي من اعتبار لازم را براي تعميم دهي ندارد ولي متأسفانه نظرات با آنچه متوليان تعليم و تربيت در بخش دولتي و خصوصي بدان عمل مي كنند تفاوت فاحش دارد.

اين سؤال مدت هاست كه دهن مرا مشغول كرده چرا مدرسه ها از حيث باور و ابزار همواره نسبت به جامعه تأخير دارند؟

ه‍.ش. ۱۳۸۹ فروردین ۲۳, دوشنبه

اسم ها و طلسم ها

اين نوشته را سال ها قبل آرش ابوترابي براي شاگردان من نوشت و در ويژه نامه نوروزي نشريه دانش آموزي خطخطي منتشر شد. اين نوشته را خيلي دوست دارم و بهار هر سال چند بار مي خوانمش، زيباست:

اسم ها و طلسم ها

چيزهايي هست مثل اسم هايي كه وقتي به زبان مي آوري تازه مي شوي مثل نفس كشيدن روي علف هاي تازه چيده، مثل بهار.

بهار اسم بخشايش خداست. به هيچ چيز ديگري احتياج نيست. با چشم هاي بسته يا چشم هاي باز، نشسته يا ايستاده، كافي است چند بار بگويي " بهار" و زمستان را ببخشي تا بخشيده شوي، تازه شوي و بي اندازه شوي.
بايد لغتنامه را باز كرد. بايد لغت خواند. از اول به آخر، از آخر به اول، چند بار:
بهار      بهانه      بهشت
بهشت    بهانه        بهار

بهار اسم آفرينش خداست. دفتر مشق هاي عيد را باز كن. بايد لغت آفريد. بايد در شش روز تمام لغت هاي خوب خدا را نقاشي كرد؛ زيرا خدا در شش روز آفريد و تو درست شكل خدايي. از آن ها كه هر دوي شما را ديده اند بپرس.

روز اول : آسمان را بكش و در آن روزني بگذار كه فرشته ها پايين بيايند و بالا بروند و ستاره ها را مثل تابلوهاي راهنما بچين تا فرشته ها راهشان را گم نكنند. آسمان اسم بلند خداست.

روز دوم : دريا را بكش و روي نقاشي ات خم شو تا تصوير خود را ببيني. آب آيينه لغزان راستي هاست. آب اسم پاكي خداست.

روز سوم : نه با رنگهاي تيره، نه با رنگهاي چرك؛ زمين را با روشنايي نور بكش. زمين اسم بردباري خداست.

روز چهارم: و چند درخت بكش و چند گل اين ها اسم هاي زندگي خداست و چند علف بكش تاگوسفنداني كه در روز پنجم خواهي كشيد گرسنه نمانند.

گوسفندها را بكش تا مي تواني گوسفند بكش. تمام نقاشي ات را پر كن : گوسفندهاي بالدار براي آسمان ها و گوسفندهاي باله دار براي درياها. گوسفند نام مهرباني خداست.

حالا روز ششم است. آن گوسفند درست وسط نقاشي، منم و آن كوچك ترين تويي و "خداوند شبان ماست."

خدا را نكش. بچه ها چيزهاي سخت نمي كشند. چيزهاي سخت را به نقاشان ِ زبردست بسپار. نقاش هايي كه از كوه پايين مي آيند و تصوير فرشته اي را كه ديده اند با موج هاي صدا رنگ مي كنند.

آفرينش تمام شد.

روز هفتم را كاش از صبح تا شب استراحت كني. چرا كه خداوند " در روز هفتم آرام گرفت. " و تو درست شكل خدايي. از آنها كه هر دوي شما را ديده اند بپرس.

ه‍.ش. ۱۳۸۸ اسفند ۲۶, چهارشنبه

براي سمپاد

جناب آقاي اميرخاني

نوشته شما را در اينجا با عنوان "استعدادهاي درخشان، قطعه‌ي چند؟ رديفِ چند؟" مطالعه كردم. مدتي تأمل كردم تا آتش احساسي شما و دوستان فروكش كند تا اين ها را برايتان بگويم. نمي¬دانم بايد تسليت بگويم يا حضورتان بر سر نعش بي جان اين متوفي را خير مقدم عرض كنم. نمي دانم در مجلس تعزيه مهمانم يا صاحب عزا. نمي¬دانم چگونه بايد با شما اعلام همدردي كنم. شما كه اهل قصه و داستان ايد بگذاريد برايتان قصه بگويم.

"... مادربزرگي داشتم كه سال ها بيمار بود و زمين¬گير شده بود. مدت هاي طولاني روي تخت كنار اتاق دراز كشيده بود و از پنجره جز آسمان چيزي نمي¬ديد. آخرين روزي كه چشمان مهربانش دنيا را ديد؛ من نه ساله بودم. خيلي بي تابي مي كردم. از شما چه پنهان هنوز هم قلبم برايش مي تپد و وقتي از او مي¬گويم چشمانم تر مي¬شود. اقوام، دوستان و آشناياني كه به رسم تسليت و تعزيت به خانه ما رفت و آمد داشتند به اتفاق جمله اي را تكرار مي¬كردند كه برايم غيرقابل تحمل بود. مي¬گفتند خدا بيامرزدش؛ راحت شد ..."

داغدار عزيز

جنازه¬اي كه برايش مرثيه مي¬خوانيد در مدتي كوتاه به اين روز در نيامده است. سال ها در بستر بيماري افتاده بود و شما نمي¬ديديد. يا مي¬ديديد و هيچ نمي¬گفتيد. نوشته شما بيشتر شبيه ضجه زدن و مويه كردن يك عزيز از دست داده است تا به قول خودتان يك نوشته با هدف ملي. خاطره هايي كه داغداران از عزيز از دست رفته¬شان به خاطر مي¬آورند همه لطيف و خوشايند اند. در مجلس ختم بدون استثنا همواره متوفي را پدري مهربان، همسري فداكار و رفيقي شفيق مي¬خوانند. پس انتظاري ندارم كه شما هم جز اين بگوئيد. مي¬دانم كه شاعريد و هنرمند و از هنرمند جز لطافت انتظاري نيست. ولي اجازه دهيد كه اين احساسات لطيف و نئوستالژيك را هدف ملي نام ننهيم. شما و دوستانتان هيچ طبيبي را بر بالين اين بيمار محتضر راه نداديد حال بگذاريد يا نگذاريد اين جنازه توسط خيلي ها كالبدشكافي خواهد شد.

سرنوشت سمپاد نمي¬توانست جداي سرنوشت اين سرزمين رقم بخورد. به هر حال اجزاي يك سيستم همه بر هم اثر گذاشته و از هم تأثير مي¬پذيرند. سمپاد هم مثل بسياري از سازمان ها و خرده نظام هاي اين مملكت سال ها درد بيماري كشيد و اكنون راحت در سينه قبرستان آرميد. خرده نظام هايي كه در دولت هاي گذشته بيمار شدند و درد كشيدند و در چند سال اخير با تير خلاص دولت مهرورز جان داده اند يا در حال جان دادن اند. مثل صنعت بيمه، خودروسازي و بورس مثل قوه قضائيه، مثل فوتبال، مثل صداوسيما، مثل آموزش عالي، مثل سينما و نشر و موسيقي و هزاران نمونه ديگر. پس چه جاي تعجب است كه سمپاد به اين روز بيفتد. مگر غير از اين انتظار مي¬رفت؟

استاد عزيز

بيائيد تا برايتان بگويم از چه روز و در كجا اين عزيزِ از دست رفته بيمار شد. چه كساني بيمارش كردند و چه كساني بيماريش را پنهان كردند و چه كساني نگذاشتند هيچ طبيبي او را ملاقات كند. مي¬خواهم بگويم مدرسه ما بر خلاف ادعاي شما همه چيز داشت جز معلم. معلم يعني كسي كه علم و هنر تعليم و تربيت بداند. كدام معلم ما يا شما اين گونه بود؟ بيماري از اينجا آغاز شد كه هر بي صلاحيتي معلم شد و تنها شاخص داشتن صلاحيت معلمي حزب اللهي بودن تعريف شد. اين جمله دوست محترم شما است كه ظرف هاي غذا در هيئت تنها از دست او قابل دريافت بود. ايشان در زمان مديريت¬شان فرمودند: " ما در مدرسه راه برويم بچه ها تربيت مي¬شوند چرا كه حزب اللهي هستيم. ما از علوم و فنون تربيت بي¬نيازيم" و " فلاني (من) تعليم و تربيت خوانده، ايده و رأي و نظر دارد، بگوئيد اينجا (راهنمايي حلي 2) نمي تواند كار كند" ايشان و دوستانشان در حالي داعيه تعليم و تربيت دارند كه در هيچ مدرسه اي به عنوان معلم يا هيچ عنوان ديگري نمي¬توانند كار كنند و پس از جمع شدن سفره سازمان جز چاي فروشي هنري ندارند. بيماري آنجا بالا گرفت كه همين نابلدها انتقاد دوستان¬شان را نيز برنتافتند و آنها را از ورود به مدرسه منع كردند. چرا زماني كه بسياري از اين دوستان ظاهراً مورد مباهات شما- فهرست بلند بالاي افتخارات مدرسه- را رد صلاحيت كرده و از مدرسه بيرون كردند هيچ نگفتيد؟ چرا نگران نشديد كه همين جوان ترين نسخه شناس ايراني كه گفته ايد علوم قديمه مي-دانست از مدرسه رانده شد؟ چرا زماني كه بهترين تيم مديريتي مدارس سمپاد از فرزانگان تهران تنها به دلايل سياسي كنار گذاشته شدند دلتان نسوخت؟ همان ها كه امروز يكي از بهترين مجتمع هاي آموزشي كشور را اداره مي كنند. ايشان واقعاً معلم بودند نه مثل چاق قصه شما كه پس از برچيده شدن سفره سمپاد او هم چاي فروشي مي كند. چرا وقتي مقاله نويس نيچر تان ممنوع التدريس شد صدايتان در نيامد؟ چرا جاي خالي هزاران نفر شبيه او را احساس نكرديد؟ بيمار ما تب كرد آن روزي كه آشنا ها را با چوب بي اعتقادي و غريبه ها را با چوب بي اطلاعي رانديد. آنقدر دايره خودي ها تنگ شد كه حتي ريشو و دراز و چاق قصه شما هم با هم در آن دايره جا نمي¬شدند. درست همان اتفاقي كه براي خيلي ديگر از سازمان هاي حكومتي افتاد. آن قدر نحيف و بي جان شد كه به اين روز افتاد.

آقاي اميرخاني

هركس نداند من و شما خوب مي¬دانيم كه چاق قصه شما استاد طراحي پروژه هاي گيل-هارد-بنك بود و با همين هنرش سال ها بيماري هاي سمپاد را مخفي نگه داشته بود. رئيس روحاني ما همه چيز را واگذار كرد به چاق قصه شما به كسي كه حتي ماهرترين نويسندگان چون شما نيز در افتخاراتش تنها مي توانند بگويند "چندي پيش از سازمان اخراج شد". من نمي¬دانم ايشان كه هم زمان با تولد من وارد دانشگاه شدند بالاخره موفق شدند از آنجا فارغ التحصيل شوند يا نه. خود قضاوت كنيد كه آيا ايشان صالح ترين فرد براي اداره سازمان بوده اند يا نه. يادم مي¬آيد رئيس روحاني را سالي يك بار در مسابقات قرآن مي¬ديدم همان جا كه جايزه پويا را كه نفر اول رشته قرائت بود به ديگري دادند فقط به اين دليل كه پويا شيعه نبود و رتبه اولِ سفارشي فرزند شهيد بود. نمي¬دانم چرا بر دامن عدالت دوستان شما گردي هم ننشست.

بيماري سمپاد يكي و دوتا نبود. نمي¬دانم با چه رويي جلسات هيئت را كه چيزي جز گعده هاي دوستانه، محافل نوچه بازي و پاتوقِ هم مشربان شما نبود به عنوان فعاليت مذهبي در علامه حلي مطرح مي¬كنيد. در مدرسه اي هشتصد نفره كه تنها دويست نفر روزه بگير دارد هزار پرس افطار سرو مي¬شود حال آنكه حق التدريس معلمانش عقب افتاده است. اين چه دين داري و دين پروري است؟

آقاي اميرخاني

ناموفق بودن سمپاد را حتي مي توان در اين روحيه همه كاره بودن فارغ التحصيلانش ديد. آنجا كه مهندسي مي¬خوانند و چون اگزوپري خلباني مي¬كنند و داستان مي نويسند؛ معلمي مي¬كنند و كارشناس مسائل اجتماعي و متخصص تعليم و تربيت و در اقتصاد فوتبال نيز صاحب نظر اند. (ر.ك. وب سايت شخصي شما) ريشوي داستان شما اگرچه فيزيكدان خلاق و نازنيني است ولي اصلاً مدير خوبي نيست. چه اصراري است كه همه كارها را خودتان يك تنه انجام دهيد. ناموفق بودن سمپاد آنجا بود كه ما ياد نگرفتيم از هم كمك بگيريم. ياد نگرفتيم با هم حرف بزنيم. در خيلي از دانشگاه ها شناسايي بچه هاي علامه حلي فرمول ساده اي دارد: "كساني كه با بقيه نمي¬جوشند و تنها با هم مدرسه اي هاي خودشان رابطه دوستي دارند در حلي درس خوانده اند." ما نه تنها دوستي با غير حلي ها را ياد نگرفتيم حتي ياد نگرفتيم كه با هم مدرسه اي هايمان تعامل مفيد و مؤثر داشته باشيم. سال گذشته كه زمزمه هاي مردن سمپاد به گوش مي رسيد به دوستان اعلام آمادگي كردم كه در قالب يك طرح پژوهشي عملكرد سازمان را حلاجي كنم. اثبات اين فرضيه ها كار دشواري نيست كه فارغ التحصيلان سازمان در مهارت هاي اجتماعي بسيار ضعيف اند. معلمان راهنما در هدايت تحصيلي و مشاوره نزديك به صفر اند. حتي در مسائل آموزشي عملكرد مدارس نااميد كننده است. هيچ از خودتان پرسيده ايد كه چرا در مدرسه اي با دانش آموزان تيزهوش عده اي هستند كه حتي به دانشگاه راه پيدا نمي كنند؟ در حالي كه مدارس متوسط تهران قبولي هاي صد در صدي دارند. من اينجا نمي خواهم از اين صحبت كنم كه نخبه پروري به معني تيزهوش پروري در دنيا منسوخ شده است. نمي خواهم بگويم سرآمدي معناي ديگري پيدا كرده است. نمي¬خواهم بگويم كه هشتاد نوع هوش داريم كه سمپاد اگر به رسالت تعريف شده اش پرداخته باشد تنها به يكي از آن ها پرداخته است. من نمي خواهم حرف هاي بزرگ، آسماني و دست نيافتني بزنم. من وضع موجود را توصيف مي كنم.

عزيز داغدار

بيماري زماني نگران كننده شد كه مديريت سازمان بيش از آنكه تربيتي باشد سياسي و حتي به اعتقاد عده اي امنيتي شد. كار آنجا خراب شد كه شما و دوستانتان به جاي پاسخگويي به مشتريان سازمان چون دانش آموزان، اوليا، فارغ التحصيلان و جامعه مجيز گوي دولتمردان شديد؛ تا جايي كه بلبلِ ... شديد و سفرنامه نويس دربار. سمپاد هم مانند بسياري از سازمان هاي حكومتي به دام رانت و رانت خواري افتاد و اين سبب شد از كيفيت كار كاسته شود. جايي كه بدون هيچ مناقصه و مطالعه اي آزمون هاي آزمايشي كل كشور به مؤسسه تازه تأسيسي سپرده شد؛ فقط به اعتبار اينكه مالكيت آن دوستان خودي بودند. اكنون عده اي از همين دوستان دريافته اند كه با نام همت و رانت نمي توان جاودان ماند و كيفيت و مشتري مداري است كه حرف اول را مي زند.

آقاي امير خاني

حرف ها زياد است و بيشتر حرف زدن چيزي نمي افزايد جز ملالت. پس بيائيد براي اين عزيز از دست رفته كه مثل مادربزرگ من مرگ برايش خلاصي از بيماري بود به سبك هيئت هاي سمپاد با صداي چاق قصه شما زمزمه كنيم:



"اللهم اغفر للمؤمنين و المؤمنات و المسلمين و المسلمات و الاحياء منا و الاموات ... روح تازه گذشته از اين جمع شاد. "



خدايش بيامرزد، راحت شد...



                                                              روح اله آقاصالح

                                                              فارغ التحصيل 1380 علامه حلي تهران

                                                               دانشجوي دكتري برنامه ريزي درسي